خبر تا بيايد از ايشان بما * كه نوابّ عالى چه دارد رضا
نپيچد سر از قتل نصرانيان * سپاه سپهدار شاه جهان
تو بر پادشه پرتكالت مناز * كه او مثل كبكست در چنگ باز
منم بندهء كمترين در جهان * كه هستم ز جمع غلامان جهان
بود راى او يار من در عمل * كه يكرنگ او آمدم در ازل
پس از فتح اين ملك نواب خان * زند تيغ كين تا بهندوستان
چو بشنيد گفتار خود را جواب * روانشد بقلعه به صد اضطراب
خبر داد بر كافران لعين * كه وقت كمين است بر اهل دين ( a 53 )
نشسته در ايوان زركار شاه * بزرگان دين نزد مير سپاه
تمامى به قصد هلاك فرنگ * بمانند شيرند در روز جنگ
رضا گر بود چارتوپ درست * در ايوان شاهى ببنديم چست
كه تا خانه يكباره ويران شود * كز آزار ما خان پشيمان شود
سخنرا چو كرد آن منافق تمام * سر توپ بستند درياى بام
اميد سپهدار را شد عيان * كه بىفن نبودند آن كافران
چو بر هم زد آن مجلس بزم را * قضا ابتدا كرد صد رزمرا
كه چون اين اشارت ولايات شاه * نمود از عنايت بمير سپاه
از آن جايگاه كرد نقل و مكان * به جائى دگر رفت با غازيان
سيه روزگاران صورتپرست * رساندند چون دست بيعت بدست
در ايوان فتاد آتشى در زمان * كه در رفت دود از سر آسمان
ستون عمارت چو از پا فتاد * عمارت بهم خورد چون گرد باد
ز دود دل توپ و از بانگ سخت * درافتاد خانكار روى ز تخت
شه زنگ بر تخت عزت نشست * بمشعل كشى مه ميانرا ببست
عطارد قلمرا به جائى رساند * كه اندر فلك يكستاره نماند