زما گر خطائى زد از سهو سر * بتقصير ما از كرم درگذر
كه جنگ فراوان شه پرتكال * بملك يمن كرد در ماه و سال
بهر كس كه غالب شده خنجرش * ببريده در وقت فرصت سرش
هر آنكس كه گفته شها الامان * امان داده او را بمال و بجان
شما گر محبان پيغمبريد * كمر بستهء حيدر صفدريد
به خون ريختن قانعيد آنچنان * كه بر ما نخواهيد دادن امان
گر از شاه خود دور افتادهايم * سر خويش در راه او دادهايم
درين دم شما بيرضاى خدا * بما مىكنيد اين همه ماجرا
روا نيست چندين جفا و ستم * كه عمر ستمگر شود زود كم
بما بيش ازين ظلم كردن خطاست * كه رسم مسلمان به صلح و صفاست
قضا و قدر هر دو در كار جنگ * ندارند چون تيغ بر آن درنگ
قضا گر بجنگست يار شما * قدر هم نخواهد گذشتن ز ما
به بينيم تا گردش چرخ پير * بكام دل كى شود دستگير
بترسيد از آن روز كز پرتكال * بيايد فرنگى بعزم جدال
چو مير سپاه اين سخنرا شنيد * ز روى غضب تيغ كين بركشيد
كه تا فرق آن نابكار دغا * كند در دم از قلعهء تن جدا
گرفتند « 1 » دستش بدم غازيان * و گرنه بدوزخ سپردى روان
جوابش چنين داد از روى كين * كه اى مرتد نابكار لعين
ز لشكر ببر بر كپيتان خبر * كه بسيار ما را مده دردسر
كجا قدرت ماست اى نابكار * كه صلح و صفا را كنيم اختيار
بود از شما نزد عالى سه تن * بذوق و صفا اندران انجمن
هامش
( 1 ) . اصل : گرفتن .