راى زدن اهل فرنگ با اسلاميان و هلاك خود در ميان ديدن
دل تيره مردمان فرنگ * ز بيداد رزم آنچنان گشت تنگ
كه بگداخت در قلعهء تن ز تاب * روانشد چو خوناب از راه خواب
كپيتان بگفتا كه آه و دريغ * كه ناموس باشد بتاراج تيغ
چو هندو زد آتش بماكيد ما * خلاصى نه اكنون ز دست قضا
بما هست رازى كه آن در دلست * كه افشاى آن را ز بس مشكلست
بنزد برهمن بهر سير و گشت * ز دست ولايت سخن ميگذشت
درين وقت هنگامه شد آشكار * ولايات دين شه ذوالفقار
گر از حرف فرزانگان بگذرم * چو ديوانگان شهرهء كشورم
و گر تابع كفر مطلق شوم * بتيغ قزلباش ملحق شوم
فرو رفته بود او بفكر و خيال * كه برخواست آشوب اهل ضلال
زبانرا چو شيطان بحيله گشاد * كه تا خيزد از هر دو جانب فساد
بيُرد شهيد اغلى اول مرا * فرستيد از بهر اين ماجرا
مگر كيدم او را كند نطق بند * كه تا حرفم آيد بطبعش پسند
و گر همچنان در سر كينه است * بما نيز همكين ديرينه است
در آندم در اين كار پر شور شر * بكوشيم اندر علاج دگر ( b 52 )
چو اين راى زد با گروه لعين * روانشد بنزد محبّان دين
ز قلعه بدر شد بجهد تمام * به قصد سلام و اداى پيام
قزلباش گفتند كان راهزن * شده از سر صدق شاهى سون « 1 »
ره خويش چو نيافت آن نابكار * چنين داد پاسخ بقوم كبار
كه حرف كپيتان گذشته چنين * كه تا كى بكوشيد در كبر و كين
هامش
( 1 ) . شاهىسون - هوادارى و متابعت از شاه .