بيك برشه از نعمت بيحساب * كه هند و فرنگش نديده بخواب
بيك برشه مملو ز ظرف طعام * ز چينى و از لنگرى و ز جام
بيك برشه از باده لعل رنگ * كه ز رنگ او بود دريا بجنگ
غرابى پر از نيزه آبدار * كه افعى زبان بود و دشمن شكار
غرابى دگر پر ز تير و كمان * همه انتخابى « 1 » همه جان ستان
غرابى پر از بادليچ و تفنگ * غرابى ز خفتان و چرم پلنگ
تمامى ز سر كار نواب خان * براى مدد حالى غازيان
به دريا اگر اسب ره داشتى * در آن وقت ذوق سپه داشتى
كه مانند تاراج اقليم روم * سپه تاخت كردى در آن مرز و بوم
فرنگى چنان مىشدى پايمال * كه مانند عنقا شدى پرتكال
ز سنگينى برشهاى گران * در آن روى دريا شبى ماند خان
ز تأثير تشريف آن صفشكن * رخ بحر شد مثل گل در چمن
در آن شب فتاد آنچنان اتفاق * كه نواب خان با گروه يساق
چراغى به دريا برافروختند * كه در آسمان اختران سوختند
هوايى خوش و آبى از موجه گرم * عرق ريز رخسار ساقى ز شرم
خط و خال ماهى ز عكس چراغ * تو گفتى شده از تف شعله داغ
مغنى به پا و مى ارغنون * ز دل برده تشويش دنياى دون
طلايه فتاده بدور سپاه * چو شخصى كه جويد شب عيد ماه
به دريا در آرايش آن نامدار * شبى تا سحرگه گرفتش قرار
چو حاجى كه افتد بدست عرب * ره كهكشان را بزد دزد شب
ز يغماى گرگان آفاق دور * نه مقش حمل ماند و نه شكل ثور
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .