صداى « 1 » خوشآواز در پاى ساز * چو ناز بتان در زمان نياز
ز آرايش مجلس بزم خان * به دريا در افتاد شورى چنان
كه ماهى در آمد بجولان در آب * ز مستى بزد خويش را بر غراب
چو شمعى كه پروانهء بيقرار * درآيد بدورش بشبهاى تار
رسيدى چو ماهى بفانوس دام * بجانش شدى سير دريا حرام
ز عكس رخ شمع و مشعل در آب * دل موجه خون شد ز دست حباب
در آن بحر اخضر بذوق تمام * كشيدند پيمانهء لعل خام
؛ رخ هر يكى از صفاى دماغ * برافروخت مانندهء شبچراغ
زمانى ببازى شطرنج و نرد * شده چهره با هم چو اهل نبرد
چو تحقيق اوراق ديوانيان * گهى صحبت گنجفه « 2 » در ميان
يكى داده خود را بآهنگ ساز * يكى در نماز و يكى در نياز
يكى لنگر افكنده در روى آب * يكى گرم سير و يكى مست خواب
كه ناگه ز خلوت سراى سپهر * عيان شد رخ عالم آراى مهر
گريزان شد از پيش تيغش قمر * ز خاور زمين شد سوى باختر
رخ آسمان و زمين گشت صاف * چو تيغى كه بيرون كشى از غلاف
[ وصف رزم امام قلى خان ]
ز سير و تماشاى بحر گران * بوادى ساحل روان گشت خان
طلايه بلشكرگه آمد چو باد * بلشكر ز تشريف خان مژده داد
شد از نعره ناى روئين هژبر * در آن دشت خايف بىآرام و صبر
درافتاد بر طبل رومى صفير * بگردون برآمد نواى نفير
هامش
( 1 ) . اصل : سداى .
( 2 ) . گنجفه - نوعى بازى ورق بوده است . در گنجفه بازى 92 برگ ورق وجود داشته است .