تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
ز بس سنگ و آتش به دريا بريخت * همه آب دريا به خشكى گريخت
چنان موجه‌ور گشت بحر گران * كه بگذشت از ساحل آب روان
قضا و قدر را بخاطر رسيد * كه آتش ز دوزخ شراره كشيد
به به جائى كه آتش به دريا فتد * اگر كوه باشد كه از پا فتد
در آندم كه آتش بپرواز شد * برويش در آسمان باز شد
و گرنه چنان قلعه مىشد خراب * كه بر جاى او خانه مىكرد آب
چو برداشت كافر دل از جان خويش * دل و جان خود كرد قربان خويش
از ايشان كه هر كس كه نسپرد جان * دراندم به زير زمين شد نهان
ز بسيارى طول و عرض حصار * كه از سنگ بود و سرب « 1 » استوار
چو از ضرب آتش شد از يكدگر * فرو ريخت آب سرب تا كمر
ز گرمى سنگ و ز توپ نبرد * توقف شد اندر دليرى مرد
كشيدند آن كافران در زمان * ز بسته قماش و ز بارگران
دم سيبه بستند مردم به سنگ * نهادند سر را بپاى تفنگ
دگر باره از پهلوانان كار * كشيدند صف در صف كارزار
بمغز زمين تيشه چندان زدند * كه داد دل خويش را بستدند
به مردى بدادند دادگر * چو هند جگر خواره كردند در
ز تركيب آتش دمان جهان * بكردند شورى ز هر سو روان
ز خاصيت جوهر خاك و باد * بيكباره بر قلعه آتش فتاد
زمين را روان كرد در آسمان * دگر بر زمين زد چو گرز گران
به روى هوا سنگباران گرفت * همه بر سر داد داران گرفت
بكافر دلان بس كه آمد شكست * نه سر ماند و نه دوش و نه پا و دست
هامش
( 1 ) .Sorob.