در آتش زدن قلعه مرتبه اول كه نواب خان بر در هرموز رسيده بود
ز قول سخن شيخ شيرين زبان * چنين ياد دارم كه نوابّ خان
علمرا به هرموز چون پاى كرد * سپاهش بپاى علم جاى كرد ( b 48 )
ولايت حكايت پر آوازه شد * ز فتحش دل دوستان تازه شد
چنان شد كه در قلعه از بيم جان * فتاده چنان شورشى در جهان
همه گوش بودند و چشم و نفس * كه آن هم چو طوطى شده در قفس
فغان زن و مرد در كوه و دشت * تو گفتى مگر ابر نيسان گذشت
سر دشمنان را كمين ساختند * لگدكوب كردند و پل ساختند
هر آنكس كه او ديده را مىگشاد * بخندق سرش در زمان مىفتاد
فكندى به سيبه هر آنكو نظر * شدى در زمان جانش از تن بدر
بسى تيشه دار از تمام ديار * در آنجا رسيدند از بهر كار
بمانند فرهاد خارا شكاف * كه بشكافته بيستونرا چو كاف
جوانان خارا شكن در زمان * گرفتند آن قلعه را در ميان ( a 49 )
زمين را جگر بند بشكافتند * گل و سنگ در خندق انداختند
چو خندق مساوى بشد بر زمين * زمين ماند و دروازهء آهنين
تمامى نقاب صاحب هنر * ببستند بر نقب قلعه كمر
باندك زمانى بجهد تمام * ز شب تا سحر از سحر تا بشام
به زور دليران و از سعى كار * تهى شد دل برج پاى حصار
بجوف حصارگران غازيان * كشيدند باروط آتشفشان
چو بر جان باروط آتش فتاد * فتاد آتش غيب چون ابر و باد
بمانند اژدر نفس بركشيد * حصار گرانرا ز هم بر دريد
زمين را چنانبرد بر آسمان * كه گفتى يكى شد زمين و زمان
چنان سنگ بر شد بسوى هوا * كه خورشيد بر ابر برد التجا