يكى را برد نوجوان از جهان * كند در دل خاك حسرت روان
يكى را چنان خم در آرد به پشت * كه دندانش افتد تمامى بمشت ( a 51 )
يكى را بدولت كند كامران * يكى را زند سر بگرز گران
برآرد يكى از جگر خون غم * دگر باره بر گرددش در شكم
عجب صحبتى هست با روزگار * كه در كار خود نيستش اختيار
نگشته كسى واقف از كار چرخ * كه ره نيست كسرا ببازار چرخ
بود غيرت دين چو بر اهل دين * شود سرخ از خون ما گو زمين
چو قربانيم راه شاهست و بس * بعالم ازين به چه خواهيم كس
درآور سپه را ز جا در زمان * كه بر جنگجو صبر دارد زيان
اساسى كه ما را بود سربسر * تمامى سوى شهر هرموز بر
بتسخير قلعه بكوش آنچنان * كه شهرت شود در تمام جهان
درآمد ز جا آن پسنديده راى * بميدان كين شد نبرد آزماى
چو افكند خود را بدرياى ژرف * بچشمش نمودارى آمد شگرف
دل آب دريا چنان در خروش * كه مدهوش او بودى ارباب هوش
گرفتى ز غوغاى او دردسر * نظاره شدى خيره اندر نظر
بهنگام موجه چنان بىامان * كه كافر مسلمان شدى در زمان
گر آنجا نباشد اميد از خدا * كجا ره بجايى برد ناخدا
ز هر بندر از كشتى بيشمار * بناظر رساندند بىانتظار
چنان شد كه از برشه و از غراب * ره موجه شد بسته از روى آب
به دريا ز هر كشتى و بادبان * نمودى چو كوهى و ليكن روان
يكى خال رخساره كشورى * يكى قرعه دولت بندرى
يكى تا شده غايب اندر نظر * ز مشرق به مغرب درآورد سر
نمودى سفاين در آن روى آب * چو ابرى كه گيرد ره آفتاب