چو رومى بهنگام بزم صفا * ولى گاه رزمى تو چون اژدها
عدويت ز جان سير گشته چنان * كه بر خنجرت سرزند بىامان
درين دم كه گرمى بقتل فرنگ * حذر از تو دارد سپهر دو رنگ
عليخان خليفه چو كردش تمام * ثنا را ز بعد دعا و سلام
زبان برگشاد آن يل شيرگير * بگفتا كه اى پير روشن ضمير
چو فرمان دهد شاه عالم پناه * بخونريزش كافر روسياه
كجا تاب دارد زمين و زمان * كه دشمن نشيند بامن و امان
گر اندك تحمل كنم من بجنگ * چو باران ببارد ز افلاك سنگ
قزلباش از آن در جهان سرخ روست * كه با خصم خصمست و با دوست دوست
يكى اندرين قوم آتش زمان * شود آشكارا بتيغ و كمان
در اين هر دو را گر نسازند راست * بگاهى كه اين فرقه رزم آزماست
يقيندان كه فتحى بيايد به كار * كه هست اين نشان شه ذو الفقار
نبودى اگر راستى در علم * سرافكنده بودى بسان قلم
قلمرا كه اندك كجى در سراست * فعالى كه دارد برو محضر است
بكارى كه بستند مردان كمر * ندارند بيمى ز نقصان سر
چو كارم بخونخوارى دشمن است * قضا كى مرا در غزا رهزنست
رسيد اين سخن چون به گوش قضا * دعا كرد بر جان صاحب غزا
رساندند بر ناخدايان خبر * كه آيند يكباره اندر نظر
به زور دگر كز در آسمان * درى شد گشاده به روى جهان
ز تقدير داراى لوح و قلم * جهانتاب شد مهر زرين علم
بآرايش بزم رزم آوران * بفولاد ناظر نظر كرد خان
چنين گفت كاى صاحب رأى و هوش * قضا با هم آميخته نيش و نوش
گهى شادمانى گهى غم دهد * گهى عقده گه اشك پر خم دهد