كه از زور بازوى آن سرفكن * چنان شد سرافكنده در انجمن
كه فرق همه فرقدان فرنگ * سر نيزه كردست جا روز جنگ
سر خصم اگر در نهان جا نداشت * كسى جا جز از روى دريا نداشت
سر كافران سيه روزگار * چو بر جاى پرچم گرفتش قرار
ز نيزه چو افكنده شد بر زمين * صلا « 1 » اينچنين داد سردار دين
كه قنباره گردد سر دشمنان * كه سوزد از آن پيكر دشمنان
زهى لطف يزدان كه يزدان پرست * چنان داد بر بتپرستان شكست
كه چون شهر هرموز را بستدند * به بتخانه كافر آتش زدند
فرنگان ز قلعه نظارهكنان * كه افتاد آتش بجان بتان
نه معبد بجا مانده نى سومنات * نه پير برهمن نه لات و منات
فرنگى ز خود هم نبودش خبر * كه سوزد همه در سر يكدگر
[ مجلس پانزدهم ] ساقىنامه
مغنى بصحبت بكن بازگشت * كه عمر عزيزم بمحنت گذشت
بكن اتفاقى بساقى و جام * كه شامم چو صبح است و صبحم چو شام
اگر صبح من بى صبوحى دمد * سيه باد صبحم چو شام ابد
بيا ساقيا چهره را برفروز * كه شد مى چراغ شب و مهر روز
بنوشيم باده بآواز چنگ * كه دنيا ندارد زمانى درنگ
چو خواهد شدن عالم از ما تهى * گدايى بسى به ز شاهنشهى
مرادى بيابم ز جام ازل * كه باطل بشوئيم رأى خلل
هامش
( 1 ) . اصل : صلاح .