عنان عزيمت چنان داد سر * كه حيران در آن ماند شمس و قمر
نه شب كرد و نه روز نه صبح و شام * خور و خوابرا كرد بر خود حرام
ز تعجيل او آفتاب جهان * بره ماند و آمد شب اندر ميان
چو شب از رفيقى او باز ماند * بهمراهيش روز خود را رساند
دگر باره او رفت و روز ايستاد * شب تيره در پاى او سر نهاد
چو شد آشكارا طلوع سحر * به منزل رسيد و گشادش كمر
زمانى به منزل چو لنگر فكند * عيان گشت بيضا ز كوه بلند
رقم را چه بر حاكم شهر داد * ببوسيد و برخواند و بر سر نهاد
سه الف استر از استر راهوار * ز باروط و قرص سرب « 1 » كرد بار
فرستاد با پهلوانان چند * كه زودى به بندر رسد بيگزند
دگر از براى سپه سربسر * فرستاد از اجناس بيحد و مر
نچندان كه آيد به وزن و شمار * و ليكن حسابش همين ياد دار
كه از سر حد فارس هر صبح و شام * رسيدى باردو يراق طعام
ز لشكر در آن رزمگه هر كه بود * چو بزمى به آورد گه مىنمود
چنان شد كه از خوان و احسان خان * شب و روز شد طعمه ماهيان
همه در كمين همچو شير شكار * به كف نيزه و ديده در انتظار
مقفّل شده قلعه آهنين * ز ترس سپاه سپهدار دين ( b 47 )
براى هراس حرامى آب * گرفته سراپاى دريا غراب
از انديشهء لشكر جان ستان * چنان بسته شد راه هندوستان
كه گر ميگذشتى در آن ره عقاب * فتادى ز ضرب خدنگ اندر آب
زمستان به پيش آمد و ابر و باد * نشانى ز برف و ز باران نداد
هامش
( 1 ) . سربSorob. اين نحوه تلفظ سرب در جنوب ايران است .