مگر از مى سالخورده مغان * دل پير خود را كنم شادمان
و گرنه ز تلبيس ابليس دين * روم از سراى جهان دل غمين
مغنى يكى مى بآواز چنگ * بكورى نصرانيان فرنگ ( a 47 )
آمدن قاصد عالى بفارس به جهت « 1 » . . . « 2 » و توپخانه
ز گفتار پاسخ رسان سخن * چنين گفت گوينده در انجمن
كه با بتپرستان چو اهل جهاد * بميدان رزم آزمايى ستاد
بر آن قلعه كز كوه محكمترست * بماننده سد اسكندر است
بتسخير وى از گروه نبرد * كسى رخنه اندر حصارش نكرد
ز صاحب غزاوت بتدبير خاص * چو دردى كه يابد ز درمان خواص
بدين شيوه بردند كارى به پيش * كه گوينده در پيش هفتاد كيش
بفرمان خان ممالك مدار * كه باشد ز عدلش جهان برقرار
ز راى متين جهان ديده خان * كه باشد غلام شه مؤمنان
قلم را چه بگرفت آصف بدست * بتحرير ارقام عالى نشست
خطش غم ز دلهاى غمناك برد * ز معنيش تحسين بر افلاك برد
ز دستور ديوان ملك قضا * كه دارد دو عالم به آن التجا
چنان بر كمالش رسيد آفرين * كه بگرفت از خامه روى زمين
ز توقيع او مشكلات جهان * شد آسان ز فرمان نواب خان
چو مضمون مقصد بپايان رساند * او اغلى حسن را بر خويش خواند
چو از مهر عالى رقم سكه خورد * ببوسيد وانگه به دستش سپرد
طلب كرد همت ز اقبال خان * دوان شد سوى فارس اندر زمان
هامش
( 1 ) . اصل : بجهه .
( 2 ) . ناخوانا .