ز حال محمد شه نيكراى * كه باشد غلام شه اوليا
بخان عرض بايد نمودن چنين * كه نصرانيان پليد لعين
بهمراه خود برده اندر حصار * كه او هست با غازيان دستيار
شهى كاندرين مملكت سرور است * ز اولاد ادريس پيغمبر است
مبادا كه بر رغم دين پروران * فرنگى ز حلقش كند خونروان
چو اين حرف شد در ميان داد و خواست * جهانديده اسحق بر پاى خواست
چو شد ياورش همت غازيان * روانشد بپابوس خان زمان
بدرياى عمان چه خود را رساند * بجلبت نشست و بتعجيل راند
گهى باد شرطه نفس را كشيد * كه اسحق در نزد عالى رسيد
دعاى سپهبد چه بر جا « 1 » رساند * حكايات فتح جرون را بخواند
خبر داد از آن صحبت كارزار * كه واقع شد اندر سر بنكسار
ز كافر نهادان صورت پرست * كه بودند از بادهء كفر مست
ازيشان حديثى بكردش بيان * كه حيران آن كافران گشت خان
همه نوجوان ليك صاحب هنر * همه پهلوان ليك شوريده سر
نه آتش پرستند همچو مجوس * و ليكن بمانندهء قوم روس
كنند آب را اتش افشان چنان * كه سوزد بيكدم زمين و زمان
بى آتش يكى آهن سرد را * كند گرم و آتش زند مرد را
يكى از نظر خانهها « 2 » را خراب * كند چون كتان در بر ماهتاب
خدا كرده بر غازيان ياورى * كه دارند بازوى زور آورى
ز اقبال شاهست و اجلال خان * كه غازى بود غالب دشمنان
ز توفيق يزدان جان آفرين * كه باشد بحكمش زمان و زمين
هامش
( 1 ) . اصل : جاى .
( 2 ) . اصل : خانها .