كه در بحر انديشه چون پا نهم * بيكباره دل را به دريا دهم
درآيم ز گرداب بيم و هراس * چو گيرم به كف ساغر بىقياس
گذارندهء قصه روزگار * سخنرا چنين برد معنى به كار
كه چون نور خورشيد بالا گرفت * ز حد ثرى تا ثريا گرفت
گرفتن شهر هرموز و نويد فيروزى و آمدن به اردوى عالى
ز دروازه شهر بند جرون * بيامد سپاه فرنگى برون
چو شد روبرو از دو جانب سپاه * بهم مشتبه شد رخ مهر و ماه
درآمد بميدان مردى چه مرد * بنيزه برآورد شور نبرد
چنان طبل هيجا فغان بركشيد * كه پنداشتى صور محشر دميد
غريو جرس از دم كره ناى * درآورد جنگ آوران را ز جاى
چو پيش از « 1 » سپاه اندر آمد نظر * غلامان عالى به قصد هنر
بايشان چو شد رخصت طرح جنگ * برفتند در پيش راه فرنگ
بپاى علم يوسف شيرگير * كمر بست از بهر نخجير شير
بمانندهء رستم آن پهلوان * چنان حمله آورد بر دشمنان
كه در يكدم از تيغ زهر آبدار * برآورد از جان كافر دمار
چو شد آن جهان پهلوان گرم جنگ * نياورد تاب غزاوت فرنگ
ببين كز تقاضاى چرخ كهن * چو رخ داد از انجم در آن انجمن
سپه يوزه يوزه درآمد ز آب * چو رستم به تسخير افراسياب
قزلباش دريا دل شير جنگ * نه بر توپ استاد و نى بر تفنگ
كشيدند در كلّه تكبير سر * دويدند چون شير بر يكدگر
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .