ز عيارى شب رو آسمان * فتادند در يكدگر اختران
بهم كوفت شهپر خروس سحر * بزد نعرهاى بر قضا و قدر
قضا يافت چون فرصت دستبرد * بسوى شه خاوران اين مژده برد
كه از خيمه زرنگار اسد * بفرما كه آمد زمان مدد
بيك حمله خورشيد عالم فروز * رسانيد خود را بميدان روز
سرلشكر خان عنان غراب * چنان داده بود اندر آن روى آب
كه چون مهر رخشان زد از كوه سر * شد از لطف يزدان ز دريا بدر ( b 44 )
چو ديدند از دور هرموزيان * كه شد جانب شهر لشكر روان
بناقوس دست ده « 1 » زدند * كه مردان جنگى ما آمدند
گمان كرده بودند كان ده غراب * كه سُر « 2 » داده بودند در روى آب
كه اسلاميان را همه كشتهاند * بفتح و ظفر باز برگشتهاند
چنين رفت تدبير كار قضا * كه آنها كه بگريختند از قضا
ز ترس قزلباش نصرت مدار * در آن شب فتادند دور از ديار
چو شد چرخه چى دستگير اجل * بتدبير لشكر درآيد خلل
قراول چه از پاس لشكر فتاد * اجل در عوض مىدهد مژده باد
بگبران چو شد ظاهر انجام كار * سراسيمه گشتند در كار و بار
دگر باره لشكر بياراستند * بجنگ قزلباش برخواستند « 3 »
[ مجلس سيزدهم ] ساقىنامه
بيا ساقى از بادهاى سالخورد * بجام طرب ريز از صاف و درد
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .
( 2 ) . سر - روانه كردن .
( 3 ) . چنين است در اصل .