سه روز و سه شب سوخت كشتى در آب * بمانندهء مشعل آفتاب
به دريا چنان آتشى برفروخت * كه از گرمى آب ماهى بسوخت
ز طغيان دود و ز غوغاى باد * تو گفتى كه آتش به دريا فتاد
ز هر كشتى از بهر روز مصاف * شمردند سى توپ قلعه شكاف
چو از سوختن برشها سير شد * در آب آنچه ماندش زمينگير شد
ز سنگينى آن توپها اندر آب * بماندند تا روز يوم الحساب
در آندم ز لطف خداى مجيد * سيه روزگارى بدشمن رسيد
باهل سعادت چو شد بختيار * بود آسمان و زمين برقرار
اگر شاد نبود دل مؤمنان * شود همچو عنقا فراغت نهان
خدا را نظر چون بود سوى دوست * هميشه رياضت نصيب عدوست
به توفيق اقبال شاه جهان * شكستش صف لشكر دشمنان
سپهدار خان خسرو پيشهگر « 1 » * تو گفتى به گوشش رسيدى خبر
چنين گفت دستان سراى سخن * كه چون لشكر خان لشكر شكن
كه شب رو بدشمن مرو بيدليل * كه در دست دشمن تو گردى ذليل
شبيخون به دشمن زمانى رواست * كه واقف نه از دستبرد قضاست
چو سردار با خود چنين قصه خواند * در آنروى دريا بىانديشه ماند
سپاه رفيع رفيع آن جناب * گرفتند لنگر چو در روى آب
عيان شد سواد سپهدار زنگ * سيهپوش چون راهبان فرنگ
شه شرق چون رفت ازين مرز و بوم * بميدان درآمد سپاه نجوم
بصحبت چو ترك فلك دل ببست * ز پيمانه مشترى گشت مست
بزد زهره داروى مستى بجام * نه كيوان بماند و نه بهرام نام
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .