رفتن لشكر اسلام بسر هرموز
گزارنده شرح شاهان پيش * چو اين حرف را برد از ياد خويش
نسب نامه شاه عالم پناه * كه گردون سرير است و اختر سپاه
ادا كرد چون در بر شيعيان * ز اوصافش آمد سخن در ميان
در اوصاف آن شاه كشورگشا * جهانگيريش را چو كرد ابتدا
چنين گفت كز يمن اقبال شاه * بود روشنى بخش خورشيد و ماه
از آن چرخ اختر دوانى كند * كه تا شاه دين كامرانى كند
از آن تا شه دين اسلاميان * به پا هست تا دور آخر زمان
كه آن پادشاه ممالك رقاب * بود مملكت گير چون آفتاب
فتاده سپاهش بهر كشورى * بسردارى مير نامآورى
بفرمان فرماندهء روزگار * ندارد زمانى بيكجا قرار
بتسخير اقليم روى جهان * كمر بسته از بهر صاحب زمان
رواج مسلمانى از تيغ اوست * كه از تيغ او دشمنان گشته دوست
بود شمه [ اى ] اندرين داستان * كه از همت آنشه راستان
سپهدارش از ضربت تيغ تيز * بدشمن برآورد آن رستخيز
كه تا آخر دوره روزگار * شد اين داستان در جهان يادگار
كه چون مير ديوان خان زمان * بفرمان خان ممالك ستان
چو خود را به دريا بزد چون نهنگ * در آن روى دريا در افتاد جنگ
بكشتى نشستند چون غازيان * قضا شد باقبال ايشان نهان
از آن سر نشستند اندر غراب * سپاهى زياده ز حد حساب
بميدان مردى چو لشكر رسيد * بدم كرّه نا نعره را بركشيد
چو برخاست آواز توپ تفنگ * برآشفت دريا ز غوغاى جنگ
فرنگى دران بى محابا نبرد * شد از تاب چون آهن گرم و سرد