مگر هر سر سال ليل و نهار * بگيرد ز ما جزيه چندين هزار
دهد پس بما قلعهى آب را * كه تا پر ننوشيم خونابرا
درين فكر بودند آن مردمان * كه آمد بايشان خبر در زمان ( b 42 )
كه آن قلعه را چرخ زنگارگون * جدا كرد از روى شهر جرون
كرا زهره باشد كه گويد بخان * كه گيرد سرش از زبان ترجمان
در اول بجا بود فكر چنين * و گرنه نخواهد شدن بعد ازين
جواب آمد اندر حق اين سؤال * كه الحكم للّه فى كل حال
[ مجلس دوازدهم ] ساقىنامه
بيا ساقى آن مى كه جم * ازو يافت شهر وجود و عدم
بده تا گشايم در گنج راز * بكنه حقيقت رسم از مجاز
چو سرخوش كنم از مى خوشگوار * بگويم كه چون شد سرانجام كار
ز آغاز و انجام ملك خداى * چنين گفت پير پسنديده راى
كه از پرتو دوره صيف و دى * نه جمشيد ماند و نه كاوس كى
ز بخت زبون بهمن شيرگير * بچنگال اژدر شد آخر اسير
شكوه سليمان عليه السلام * كه زير نگين داشت عالم تمام
چنان شوكتش داد گردون بباد * كه گوئى تو هرگز ز مادر نزاد ( a 43 )
ازين گردش آسمان و زمين * كه نه ملك ماند نه تخت و نگين
از آثار عالم بسى اختلاف * پديد آمد از كار اهل مصاف
يكى يافت دولت يكى يافت رنج * چنين است رسم سراى سپنج