مكن رحم بر قوم بتخانه دار * كه تا در دو دنيا شوى رستگار
بزن گردن راهزنرا چنان * كه ايمن ز ره بگذرد كاروان
سر مار را تا توانى بكوب * كه بر بدگهر مردمى نيست خوب
درين وقت چون فرصتى داده است * نشايد كه پند پدر را شكست
من و چاچى « 1 » ايج و تير خدنگ * حوالت گهم هر دو چشم فرنگ
چو با پادشاه ممالك مدار * نشد تا روم در سر قندهار
ز برج و ز برزن ببحر گران * ز قتل شما مىكنم خون روان
چنين مژدهاى بر فرنگ جرون * كه تيغم نشد شسته هرگز ز خون
گهى تيغم از خون شود صاف پاك * كه سازم ترا با سپاهت هلاك
چو اول تو گشتى طلبكار جنگ * كنون شهرتى كن بملك فرنگ
ز خان هر چه آن ايلچى مىشنيد * بجاى عرق خون ازو ميچكيد
چنان شد ز تاب سخنهاى خان * كه بگداختش مغز در استخوان
شد اندر غضب خان عاليمقام * گرفتش به كف تيغ و افكند جام
بفرمود تا نعره كره ناى * درانداخت غوغا بارض و سماى
برآمد چو آواز طبل نبرد * رخ مهر و مه در فلك گشت زرد
چه كوس و كبر كه بهم داد دست * برآمد غريو از دل شير مست
ز ضرب سم نعره اسب بند * زمين بست خود را بميخ كمند
چو ميدان خود اسب تازى بديد * درآمد ز جا و فغان بركشيد
ز افشاندن كله و پا و دست * زمين را سر و دست در هم شكست
قزلباش خونخواره شير گير * چو شيران چنان در غزاوت دلير
كه گر از براى شجاعت پسر * به پيش آمدى از قفاى پدر
هامش
( 1 ) . اصل : جاچى .