تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
شدم بس كه در كار خود بيشعور * فتادم ز ملك فراغت بدور
كنون با غمم باشد آن همدمى * كه بگذشته‌ام از سر خرّمى
چو دل داده‌ام بارضاى خدا * چه منت كه آيد غمى از قضا

آماده شدن كفار در بندر عباسيه

فلك چون نقاب شب از رخ كشيد * ز خاور زمين صبح صادق دميد
چه خورشيد بر تخت دولت نشست * طربخانه زهره در هم شكست
فغان شرروار اقصا « 1 » قضا * كه از دولت شاه صاحب غزا
فرنگان كه شورى بسر داشتند * سر از خواب غفلت چو برداشتند
ز انديشه خان صغير و كبير * ز جان خود از غصه گشتند سير
بگفتند با خويشتن يك بيك * كه نى يكسر مو درين حرف شك
كه چون قلعه قشم را غازيان * گرفتند از ضرب تيغ و سنان
عجب نبود از خان لشكرشكن * كه خود را رساند درين انجمن
سر آنجماعت بتدبير و راى * چنين مصلحت ديد با اغنياى
كه از كاردانان صاحب بيان * يكى را فرستند در نزد خان
جهان ديده‌اى را بايلچى گرى * فرستاد از روى دانشورى
رفيقش شد از مردم معتبر * ز بهر نظر يافتن شش نفر
برون آمدند از جرون در زمان * فكندند خود را ببحر گران
سرى پر ز سودا دلى پر ز شور * پريشان وجودى ز غم بىحضور
ز سوداى انديشه و ماجرا * سراسيمه همچون سر آسيا
نه روى سلام و اداى پيام * نه ياراى برگشتن اندر مقام
هامش
( 1 ) . اصل : اقصاى .