ز دريا چو دانشور آمد برون * بباريد از ديده سيلاب خون
فتاد آتش رحلت اندر دلش * اجل داد در آخرت منزلش
چو ماهى كز آب افتد اندر سراب * فرو برد سر در نقاب تراب
فرنگان نديدند نيكو بفال * كه قاصد بماند ز راه سؤال
ولى چون حساب اينچنين رفته بود * بتدبير كارش چنين رخ نمود
يقيندان كه اين صحبت كارزار * شد از گفته آن سيه روزگار
سحرگه كه از حكم پروردگار * پراكنده شد لشكر از بنكسار « 1 »
جهانتاب خورشيد زيبنده فر * ز خرگاه گيتى بيامد بدر ( a 41 )
براى تغيّر هواى سپاه * بشد بندر گمبر و خيمهگاه
سپاه جهانگيرى عاليجناب * كشيدند از خيمه ميخ و طناب
ز پهلوى دريا بسان نسيم * گذارا شدند آن سپاه عظيم
براى نشيمنگه نامدار * كه باشد وجودش جهانرا مدار
بمعمارى و فكر تدبير راى * نباشد مقامى خوش و دلگشاى
شد از صندل و آبنوس و چنار * مهيا ز استادى اهل كار
به تالار چوبين كه اندر نظر * نمودى چو خرگاهى از سيم زر
به عباسيه در صباح و پسين * در آن قلب دربند و آن سرزمين
چو خطهاى قوس و قزح آن مقام * نمودى به چشم همه خاص و عام
چو تاريخ او قدرى از عقل خواست * بگفتا كه سر منزلى باصفاست
در آن جاى عالى بعزّ و وقار * چو بگرفت نواب عالى قرار
فرنگى رسيد و زبان برگشاد * باوصاف خان سكندر نژاد
كه اى صاحب عدل و تيغ و علم * توئى نامدار و توئى محتشم
هامش
( 1 ) . اصل : نكسبار .