توئى خان عالم بفرمان شاه * توئى داور جملهء دادخواه
نباشد به تو هر كرا اعتقاد * سرش چون سر شمع بركنده باد
ترا گفتهايم اى امير جهان * گناهى كه سرزد ز ما بگذران
برسم تقبل بعفّو گناه * قبولست ما را ايا دادخواه
كه پنجه هزار از زر سكّهوار * سپاريم بر خازن شهريار
ز تومان شاهى سه الف تمام * جز از مرغ و از ارمغان سلام
هميشه بگيرند ديوانيان * سر دوره سال ازين بندگان
ازين پس ز تقصير ما درگذر * كه درياى لطفى و كان هنر
خط دادخواهى كرم كن بما * بيكباره بگذر ازين ماجرا
سخن چون بپايان مقصد رسيد * ز نوابّ حرف جواب اين شنيد
كه اى در طبيعت چو گردون دو رنگ * بمشرب منافق بمذهب فرنگ
شما را نه عهد و نه پيمان بجاست * نه صدق و نه اخلاص و مهر و وفاست
شا را كمر بستگى در يقين * بزّنار باشد نه از بهر دين
ز كيش شما يافت چون شب شرف * ز روى جهان صدق شد بر طرف
رواجى كه شيطان بزنّار داد * براى دل و دين كفّار داد
صليبى « 1 » كه در گردن افكندهاند * چو شيطان لعينند تا زندهاند
گر از طوق ابليس پرسى نشان * بجو نقشش از گردن كافران
سر كبر گيران نيايد فرود * مگر بر صنم خانه بهر سجود
كسى را كه بر كفر باشد يقين * چو عقرب گره باشدش بر جبين
هميشه مدارش سيهكارى است * در آن شيوهء مردم آزارى است
مرا اين سخن از پدر هست ياد * كه واجب بود قتل بد اعتقاد ( b 41 )
هامش
( 1 ) . اصل : سليبى