دل خود بكارى دگر دادهاند * ز سرخانه صدق افتادهاند
خوشا حال آن صوفى باصفا * كه يكرنگ شاهند اندر دعا
سپاه شهنشاه را روز و شب * ز خان و سلاطين و ترك و عرب
ز هر فرقهاى از ديار عجم * ز نيزه گذاران و اهل قلم
ستايش كنند از كمال يقين * كز ايشان بجا هست تمكين دين
اگر بود صدقى باهل جهان * نمىماند در غيب صاحب زمان
محبت ز دنيا شده بر طرف * شده سينه بر تير محنت هدف
غم هستى و نيستى جهان * رسانيده خلق جهانرا بجان
نه بر زندگانى اميدى بود * نه صاحب دلى اهل « 1 » ديدى بود
همان عالمست و همان آدمست * و ليكن متاع مروت كمست
تميز جهان باشد از عدل و داد * و گرنه خرابست ملك از فساد ( b 40 )
اگر نه ز ميزان حكام بود * كجا فرقى از كفر و اسلام بود
نبودى گر از ترس صاحب خطاب * كس از كس نمىبرد يك جو حساب
گر امر معروف حاكم نبود * كس از نهى منكر نمىيافت سود
ز سوداگران سعادت پناه * كه دايم بهرموزشان بود راه
ز تمغا و تاراج قوم فرنگ * زدندى سر خويشتن را به سنگ
كنون از ولايات شاه و امام * زمانه گرفت از فرنگ انتقام
[ مجلس دهم ] ساقىنامه
مغنى كجايى كه تابم نماند * زبان سؤال و جوابم نماند
هامش
( 1 ) . اصل : اهلى .