كليد سخن را ز قفل زبان * كشيدند و بشكست مهر دهان
سخن اينچنين رفت از اين سه تن * كه زنهار زنهار ايا صف شكن
ز ما جزيه بستان و بگذر ز ما * نه خود « 1 » را جفا ده نه ما را جزا
كه بر مردمان جزاير نشين * ترحم بود واجب اى پاكدين
اگر نيك بر حال ما وارسى * ز ما بىنواتر نيابى كسى
بما آنچنان بگذرد روزگار * كه در چشم ما گل نمايد چو خار
از ايام دارا و نوشيروان * ندارد كسى ياد از اهل جهان
كه چون خان عادل به زور سپاه * بيابد كسى اندرين ملك راه
مگر دور آخر زمان شد بسر * كه خواهد شد ايم ملك زير و زبر
دريغا كه بتخانه گردد خراب * برهبان و معبد فتد انقلاب
نه پاى گريز و نه جاى « 2 » ستيز * چه خواهد شدن آخر اين رستخيز
نباشد به از صلح كارى دگر * كه در صلح خير است و در جنگ شر
سخن را چو راهب بپايان رساند * سرلشكر اندر زمان گشت شاد « 3 »
بفرمود تا لشكر كينهخواه * بخندق رساندند كوهى سپاه
ز آغاز شب تا طلوع سحر * كه خورشيد رخشان زد از كوه سر
در آن خندق از خاك و گل ريختند * بفرق عدو خاك غم بيختند
ز دريا چو شد بر طرف موج آب * تفاوت چه باشد ازو تا سراب
كند مد دريا چو حق بر طرف * نماند درّ اندر دل هر صدف
چو طوفان ز اندازه خود گذشت * نه كشتى بماند نه دريا نه دشت
شود قلعه را چون سپاهى حصار * دگر قلعه دارى نيايد به كار
چو آن لشكر خان فيروز جنگ * بدان كافران عرصه كردند تنگ
هامش
( 1 ) . اصل : نخود .
( 2 ) . اصل : نجاى .
( 3 ) . در اصل چنين آمده است .