كه تا رزم اسلام و جنگ فرنگ * كند عرض بر شاه فيروز جنگ
بمحمود نامى جهانديده خان * كه از حاجى پير بودش نشان
چو فرمان بداد از سر عقل و راى * روانشد بدرگاه صاحب سراى
در آندم كه آن صاحب عدل و داد * جو نصر من اللّه را كرد ياد
بزد جارچى جار در هر گذر * كه لشكر باقبال فتح و ظفر
شوند از پى خان دوران روان * كه نزديك شد قتل نصرانيان
شد آراسته در زمان لشكرى * كه پيدا نمىشد بهر كشورى
چنان مركب از جا برانگيخت خان * كه اندر منو جان كشيدش عنان
در آن ره كه آن شير دل مىگذشت * ره شير شد بسته از سير و گشت
دو اسبه عساگر روان شد بتاب * كه گر تشنه مىشد نمىخورد آب
دو ماه تمام از تمام ديار * بشد لشكرى جمع بر نامدار
كه هر مرد بودى بهنگام جنگ * زياده ز صد مرد جنگ فرنگ
ز گلبانگ اسبان و طبل نبرد * ز هيبت رخ مهر و مه گشت زرد
چنان شد كه صحراى مينا و لار * بشد از طناب طويله حصار
شهيد اغلى آن شير لشكر شكن « 1 » * چو ديدش كه شد خيمه خان علن
برآشفت بر لشكر فتح جنگ * كه ديگر نماندست جاى درنگ
نگيريم اگر قلعه را در زمان * چگونه توان رفت در نزد خان
بقلعه چو از هر طرف توپ بست * تو گفتى طلسم فلاطون شكست
ز اكسير باروت آتش مزاج * كه الماس دارد به دو احتياج
ولى كرد جمع از حصارى بلند * به كف زلف خوبان گيسو كمند ( b 38 )
فرو برده خندق بقعر زمين * كه تا غرقه گردد در آن اهل دين
هامش
( 1 ) . اصل : لشكر شيرشكن .