ولى اين مثل هست اندر سخن * كه در چه فتد عاقبت چاهكن
خدا قسمت هر كسى آنچه كرد * به آن مىرسد خواه زن خواه مرد
برآمد چو آواز طبل ظفر * ز جيحون و هامون و كوه و كمر
از آن قلعه داران برآمد خروش * بدل شد به نيش سنان نوش نوش
فرنگى بقلعه حواله نبشت * بهر برجى افزون ز هفتاد و شصت
نشسته ز هر دو طرف در كمين * دل هر دو لشكر ز هم خشمگين
بفكر شبيخون زدن هر دو سر * پسر بودى آنجا به قصد پدر
شهيد اغلى آن صاحب عقل و راى * بگفتا بمردان جنگ آزماى
كه يوزه بيوزه « 1 » هم اندر زمان * ببندند بر نقب سيبه ميان
كشيدند بازو دليران تمام * ز صبح دويم تا بگلبانگ شام
در آن دشت پر فتنهء ريگ بوم * كه از گرمى آن ريگ بودى چو « 2 » موم
زمين را شب و روز بشكافتند * كه تازه بسر منزلى يافتند
فرنگى چو ديد آن عجب كار را * مران گرمى روز بازار را
از آن رزم جوئى پشيمان شدند * به خود جمله دست و گريبان شدند
چو سردار بد روزگار فرنگ * پشيمان شد از قلعه دارى و جنگ
بانجامش كار خود چون رسيد * جز از صلح كردن علاجى نديد
كپيتان تمور با چنان داورى * كه مىكرد دعوى زور آورى
سه پير پسنديده خوش كلام * كه بودند در كاردانى تمام
فرستاد با تحفه بىشمار * بنزد سپهدار عالى تبار
كه تا از زبان بازى آنمردمان * بيابند از تيغ غازى امان
هامش
( 1 ) . يوزه به معناى غلتيدن است و يوزه به يوزه غلتان غلتان خواهد بود .
( 2 ) . اصل : چه .