بكشتن علاجش نمىشد ز آب * كه آبش مدد مىشدى در عذاب
به آن آتش گرم چسبنده ناك * دوا چون نبودى جز از خاك پاك
دو لشكر بهم چون كشيدند صف * در آندم قمر شد ببرج شرف
بفيروزى روز نوابّ خان * ملايك دعا كرده در آسمان
گرفتند پيش ره يكدگر * ز زنار بند و ز زرّين كمر « 1 »
چنان شعلهء آتشى سركشيد * كه دودش بايوان كيوان رسيد
تن پهلوانان رزم آزما * گرفت آتش از فرق سر تا به پا
شد از تاب آتش كف پردلان * بمانند فانوس آتشفشان ( b 24 )
سر انگشت هر يك در آن كارزار * فروزان شده همچو شمع مزار
ز هر حلقه از جوشن آهنين * برآورده سر شعله سهمگين
چو آن شمع كز غم « 2 » فروزان شود * گدازد ز گرمّى و سوزان شود
رسيدى چو عضو دليران بهم * ز آتش دل جمله كردى ورم
تهمتن چو ديد آنچنان دستبرد * بزد نعرهاى بر دليران كُرد « 3 »
شد آن شير لشكر شكن خشمناك * توكّل بكردش بيزدان پاك
بگفتا كه تا جان بود در تنم * به قصد شكست سر دشمنم
سنان من از پرچم نيل رنگ * نشان داده از فرق قوم فرنگ
ز تدبير جنگم كسى در جهان * نيابد بهنگام مردى امان
فرنگى كجا كينه ورزى كجا * كه من همچو خورشيدم آن چو سُها
چنين گر بود شيوه پرتكال * كه قنباره سازد ز كوزه سفال
سپاه من از كلّه كافران * بسازند قنباره بىامان
هامش
( 1 ) . مراد از « زنار بند » مسيحيان هستند كه در جامعه مسلمين ملزم به بستن زنار بودهاند . مراد از « زرين كلاه » نيز طبقه عاليه نظامى ايرانى است . در اينجا « زنار بند » فرنگيان و « زرّين كلاه » قزلباشان هستند .
( 2 ) . اصل : هم .
( 3 ) . چنين است در اصل .