كپيتان ز انديشه تيغ خان * فرو برده سر در گريبان جان
ز قتل سپاهش چنان خشمناك * كه مانند افعى همى خورد خاك
همى گفت وا حسرتا كز قضا * بما آمد از بخت بد صد بلا
دريغا و دردا كزين رستخيز * نداريم از انديشه پاى گريز
چو كشته . . . « 1 » نصرانيان * پشيمان ز سوداى . . . « 2 »
ز تشويش خود هر كه را هر چه بود * فكند اندر آن بحر مسحور زود
فرنگان چون ديدند از آن داد و خواست * كه تيغ قزلباش چون اژدهاست
بافسون مار سياه تفنگ * كه با روم روم است و با زنگ زنگ
بيكسوى قلعه بافسونگرى * گرفتند پيش ره لشكرى
بلب كف برآورده چون پيل مست * گرفته تفنگ فرنگى بدست
گروهى ز قنباره بىامان * شده بر قزلباش آتش فشان
در آن رزمگه آتشى در گرفت * كه پنداشتى شور محشر گرفت
تماشاى قنباره چون دست داد * تو گفتى كه آتش بعالم فتاد
چو روز دگر آفتاب جهان * ز دربند مشرق زمين شد عيان
بجنگ فرنگى قزلباش شير * بميدان مردى درآمد دلير
بقنباره اندازى آن كافران * گرفتند ره را باسلاميان
چنان شعلهء آتش سينه تاب * كه تاب از تفش مىگرفت آفتاب
برآمد ز جا از يمين و يسار * كزان سينهء چرخ شد داغدار
چو آتش بقنباره در ميگرفت * سر چرخرا درد سر مىگرفت
بهر كس كه مىخورد قنبارهاى * نبودش جز از سوختن چارهاى
بهرجا كه قنبارهاى مىشكست * نه سر بود سالم نه پا و نه دست
هامش
( 1 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 2 ) . يك كلمه ناخوانا .