دو لشكر ز تقدير رب العباد * بهم غوطه خوردند چون ابر و باد
چو گشتند شير افكنان گرم جنگ * درآمد به پرواز تير خدنگ
ز تير جگر دوز و تاب كمان * كمان گشت خم از نشيب يلان « 1 »
ز پر زورى تير مغفر شكاف * سر دشمن آمد به پهلوى ناف
ز بازوى شيران و ضرب سنان * چو خوناب شد ديدهء دشمنان
جگربند كفّار بد روزگار * فرو ريخت از خنجر آبدار
ز افشاندن تيغ بر فرق سر * نظرها شد از كلّه سر بدر
بلارك « 2 » ز افشاندن تيغ تيز * به چشم عدو گشت الماس ريز
بمانندهء اژدها غازيان * گرفتند كفّار را در ميان
بنيروى پيشانى و ضرب دست * ز يك حمله بر كافر آمد شكست
صف لشكر كفر را غازيان * شكستند از ضرب تيغ و سنان
زمين شد ز خوناب چشم فرنگ * چو طشتى پر از باده لعل رنگ
رساندند خود را بسر منزلى * كه هر منزلى بود يك محفلى
به يك سوى « 3 » قلعه بجهد تمام * دليران گرفتند جا و مقام
گرفتند از كافران آب را * كشيدند جام مى ناب را
بقلب سپاه آن سپهدار دين * با سلاميان مىرساند آفرين ( a 24 )
يكى جوشن از جامه كرگدن * درخشنده مثل سهيل يمن
سپر كرده و با سپاه فرنگ * بمانند رستم همى كرد جنگ
بآئين پيكار رزم آوران * سلاح و سليرا « 4 » شده ميزبان
در آن رزم شد صحبتى آشكار * كه اوراق شد دفتر روزگار
فرنگى ز ميدان گريزان شده * ببرج سيوم رفته پنهانشده
هامش
( 1 ) . اصل : كمان از خم گشت نشيب يلان .
( 2 ) . بلارك : نيز .
( 3 ) . اصل : بيكسوى .
( 4 ) . چنين است در اصل .