ز نور چراغ و ز صافى آب * زمين و زمان بود چون آفتاب
بهر مجلس از باده لعل فام * بدور آمدى از صراحى جام
يكى سرخ رنگ « 1 » و يكى زرد چهر * بسرخى چو لعل و بزردى چو مهر
يكى در سفيدى چو درّ در نظر * نه درّ بلكه از درّ درخشندهتر
يكى بود چون خط قوس و قزح * كه از ديدنش يافتى دل فرح
بياراست ساقى در آن بزمگاه * هزاران هزار از براى سپاه
ز خوش خوانى مطرب و بانك چنگ * قضا شيشه چرخ را زد به سنگ « 2 »
نسيم سحر مشعل قرص ماه * چو خاموش كرد اندر آن صبحگاه
فلك همچو خرگاه مالك رقاب * بدر زد سراپردهء آفتاب
غم روزگار از دل اهل دل « 3 » * ز پيمانهاى ساقيا « 4 » غم گسل
چو يغماى تركان بجنگ جرون * بدر شد عل رغم گردون دون
در آن چشمه سارى كه در دور پيش * نشستى شمايل باقوام خويش ( a 23 ) « 5 »
باميد ديدار آن نازنين * شدى شاه شروان در آن سرزمين
از آن دوره تا عهد شاه جهان * نگشته يكى مجلسى را چو خان
خوشا كامرانى و فصل شباب * به روزى كه گيرند از گل گلاب
كشى باده ارغوانى بباغ * كنى دمبدم تازه از مى دماغ
سحر دست در گردن گل كنى * تماشاى مستى بلبل كنى
ز بوى گل و از نسيم سحر * شوى تازه مانند گلبرگ تر
بشب در بر مشعل ماهتاب * كشى جام مى تا سر آفتاب
كه تا نوجوانان جوانى كنند * ز محبوب و مى كامرانى كنند
هامش
( 1 ) . اصل : سرخ رنگ يكى زرد مهر .
( 2 ) . اصل : چرخرا زد به سنگ .
( 3 ) . اصل : دين و دل .
( 4 ) . اصل : ساقى .
( 5 ) . سراسر اين بيت چنين است در اصل .