چنان بود در حكمت آراسته * كه موجود بودش ز هر خواسته
گرفتى چو قانون حكمت به پيش * جهانى رسيدى به مقصود خويش
فلاطون صفت دانشى كاربرد * كه بدخواه صاحب تب از غم بمرد
ز گيلان زمين آمد و عاقبت * به او شد رفيق ره آخرت
به مثل سكندر يا نامور * كه بودش ارسطو به پيش نظر ( a 21 )
حكيم جهانديدهء كاردان * كه بودى وجودش فرحبخش جان
دليلش بهر كار بودى مدام * چو او بود در كاردانى تمام
صفاتش بدستان كنم گر بيان * ز نو بايدم ساختن داستان
[ مجلس هفتم ] ساقىنامه
بيا ساقى از جا در آور مرا * به جامى بكن علّتم را دوا
كه از دوستان شب و روز من * نه شب هست پيدا و نه روز من
مغنى بزن زخمه بر ارغنون * كه آزرده حالم ز بخت زبون
مگر نالهء ساز اندر گداز * كند از غم عالمم بىنياز
كه چون سر برم در گريبان فكر * جهانى بدست آرم از نظم بكر
صفت تشريف فرمائى حضرت صاحب قران از فرحآباد جنت نشان به جانب اصفهان
در ايام فرخندهء مهر و ماه * كه بودى ز تأثير صنع إله
ميان مه و مهر و دور سپهر * نبودى دوئى از تماشاى مهر
بناف مه و نيمه سال بود * كه اختر ز سرمايه خوشحال بود « 1 »
درختان شده زرد پوش خزان * چو سرسبزى سبزه در مهرگان
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .