بفرمان فرمان ده روزگار * چنين داد نوّاب عالى قرار
كه شاه عرب را به ايران زمين * بيارد بپابوس سردار دين
گزين كرد سردارى از سروران * كه بودى به مردى چو شير ژيان
در آن دشت ، پر فتنه سردار كرد * خداى جهان را به او يار كرد
به شهر جرون چون درآمد سپاه * بپابوس خان آمد از گرد راه
ز قلب سپه شد طلايه جدا * طلب كرد همت ز نام خدا
بديوان خان گشت دستان سراى * ز تشريف مردان رزم آزماى
به جائى رسانيد ختم سخن * كه از نو جوان گشت دور كهن
پذيرفت ازان حرفهاى مراد * مرادش ز انعام و احسان بداد
ثنا گستران در ثنا گسترى * بپاداش خوشحالى لشكرى
ببستند آئين به آئين كى * گرفتند بزم و كشيدند مى
بهر بزمى از مطرب خوش نواى * نشستند پهلوى هم جابجاى
چو شب شد نشستند در روى آب * كشيدند مى تا سر آفتاب
زراى صف آراى ميدان دين * باحوال خود شد چنين پيشبين ( b 20 )
كه چون آفتاب از فلك شد عيان * برانگيخت رخش سعادت عنان
ز اركان دولت بدور ركاب * بمانندهء هاله و ماهتاب
چو باد وزان روز و شب تاختند * كه تا در وطن لنگر انداختند « 1 »
پس از هفتهاى خان فيروز جنگ * كمر بست در كار آب كرنگ
عنانرا بدست توكل بداد * قدم بر ركاب سعادت نهاد
كه چون راه آب از كمر در شود * بمانند سدّ سكندر شود
ولى بشنو از صحبت روزگار * كه آخر چه سرزد ز تدبير كار
هامش
( 1 ) . اصل : تاختن .