كه چون مير ديوان كشور گشا * ز كشور گشا شد ز بندر جدا
سپاه قزلباش و مير عرب * نهادند بر سينه دست ادب
بنا كرد حصنى در آن سرزمين * كه بودى به خوبى به از ملك چين
ز خلّخ زمين گر مثل مانده است * كه تاريخ برّ عرب خوانده است
به جائى كه ليلى و مجنون بزاد * عجب نيست گر باشد از چين زياد
اگر حرفى مانده ز نقاش چين * بيا و تماشاى حق را به ببين
كه اندر بنادر بحصن حصار * چو عباسيّه نيست در هر ديار
بهر روز كز خيل بازارگان * درآيد در آن سرزمين كاروان
يكى خود بكشتى و دريا زند * يكى بادهء راحت افزا زند
يكى آيد از ملك هندوستان * بسير و تماشاى نقش جهان
ز ايران و توران [ و ] از روم و زنگ * ز روسى و از پرتكال و فرنگ
هم از اندليز و هم از انگليس * كه آرند از هر متاع نفيس
تمامى كنند اندر آنجا گذر * كه هم شاه را هست و هم كان زر
چنين گفت گوينده داستان * كه چون مير ديوان خان جهان
از آبادى آن مقام و ديار * بپرداخت يكباره از كار و بار
برانگيخت موكب از آن سرزمين * باصطخر شد با كهين و مهين
چو بگذشت از خطه ملك لار * پريشان شد از گردش روزگار
بتى « 1 » گر ز دستش چه آزرده شد * روانش ز تاب تب افسرده شد
چنان شد كه از درد آن پر هنر * زمين شد چو گردون سراسيمه سر
در آندم حكيمى ابو الفتح * نام كه بودى على ولى را غلام
رسيد از قضاى خداوندگار * كه تا چاره گردد بر و نامدار
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .