كه از نو حصارى بصحن صحار « 1 » * بتدبير معمار اين روزگار
بسازند چون طاق كسرى بلند * كه تا بر مخالف شود راه بند
برابر چو شد عرض و طولش بهم * عرب را هراسى بود از عجم
چو در كار خواندند كار آگهان * ثناى خداوندگار جهان
بتوفيق فرمان ده روزگار * برآورد سر بر ثريا حصار
فرستاد سلطان ز نامآوران * تنى چند از بهر قوت روان
بسوى بنادر صد و سى غراب * كه تا لشكريرا نباشد عذاب
اميرى كه كلب على نام بود * كه مشهور و معروف ايام بود
اگر نيست چون زنگنه روز جنگ * جوانى كه بزدايد از قلب زنگ ( b 19 )
ولى مير آن قوم رزم آزماى * چو دريا بجوشش درآمد ز جاى
ز برّ عرب با هزاران اميد * ز دريا گذشت و بساحل رسيد
غرابى ز اسباب بسيار كرد * غرابى ز جنس و ز دينار كرد
غرابى بكردش ز ناز و نعيم * كه آماده بودى ز خوان كريم
بدينسان كه گفتم زياد از حساب * گرفت و گذارا شد از روى آب
چو اندر حوالى دبّه « 2 » رسيد * حرامىّ چند از فرنگى بديد
فرنگان دليرانه پيش آمدند * بدان مرد مردانه خود را زدند
خدا كرد كارى كه او سرافراز * چو صعوه گريزان شد از پيش باز
و گرنه نماندى ز نامش نشان * چو ياران رفته به روى جهان
دگر ره در آن روى دريا نيافت * ز ساحل بسوى عساگر شتافت
ضرورى بود چون به دريا نهنگ * به پيش ره كشتى آيد بجنگ
كنندش ز نعمت لبالب دهان * كه تا بگذرد از سر كاروان
هامش
( 1 ) . صحار - شهرى در عمان ساحلى است كه قلعهء مستحكمى داشته است و گاه آن را « سحار » و يا « شحار » نيز نوشتهاند .
( 2 ) . دبّه - نام چند نقطهء ساحلى عمان است .