امير عرب صاحب حزم « 1 » و راى * چو دانست خواهد شدن زير پاى
طلب كرد سيفور « 2 » خود را به پيش * كه جز وى نبودش مقدم ز خويش
بسيفور فرخنده دستور داد * كه خود را رسان نزد صاحب مراد
بگو اى فروزنده شمع رزم * بدل كن دم رزم خود را ببزم ( b 18 )
كه از ما چو جزيه ستاند فرنگ * چه حاجت ز بهر فرنگيست جنگ
سرو مال ما بعد ازين در جهان * طفيلست بر شاه صاحب قران
بما خان ازين پس سر و سرور است * كه او در هنر مثل اسكندر است
گر از بهر يغما بيايد سپاه * بفرمان خان اندر اين رزمگاه
بعرض غنيمت اگر وارسى * به پيشت درآرم غنيمت بسى
اگر مست خونريزيت در دماغ * مكن بيش از اين تازه ما را تو داغ
بجنگ از عنانت كند بازگشت * ز كشته شود پشته دريا و دشت
ره دست را چون بود دست رس * كه عنقاى مغرب كند در قفس
چه حاجت كه از كبكك كوهسار * ز خون كوه و صحرا شود لالهزار
چو پاى محبت بود در ميان * نه لايق درازى دست و زبان
در قلعه از صلح بايد گشاد * كه صلح است آرايش عدل و داد
نه از آتش سرخ توپ و تفنگ * كه تا صلح باشد چه حاجت به جنگ
بجان عزيز شه كامران * كه ما را امان ده بتسليم جان
بفرمودهء شاه مالك رقاب * كه باشد سنانش چو رمح شهاب
جريدش نهد رو چو در آسمان * به ميزان گردون رسد در زمان
نباشد عجب گر به او ذوالفقار * رسيدست از شاه دلدل سوار
بلفظ مبارك بيان مژده داد * بنواب خان شاه حيدرنژاد
هامش
( 1 ) . چنين است در اصل .
( 2 ) . « سيفور » نوعى پارچه ابريشمين است ، اما ظاهرا شاعر در اينجا پرچمدار يا شمشيردار را مد نظر دارد .