كه از شيرگيران افعى كمند * بسى شير مردان در آمد به بند
بلشكر گه لشكر كينه خواه * چو مير عرب كرد هر سو نگاه
بگفتا كه اى جيش دريا شكوه * نمايد به چشم تو البرز كوه
قضا چون ندارد بما اتفاق * فتد عاقبت در ميانه نفاق
همان به كه پيش از زمان هلاك * كه افتد يلانرا سر اندر مغاك
سر خود بجايى رساندند راست * كه سربازى ما بدست قضاست
سبكبارگى را بگرداند روى * بسوى نهانخانه چار سوى
به پرده نشينان رساندش خبر * كه بگذشت كار من از خير و شر
سپاهش گريزان شدند از قفا * زبان بسته از مرحبا مرحبا
همين حرف واحسرتا بر زبان * چگويم گه چونشد سرانجامشان
قزلباش خونخواره ره چون شير مست * درآورد بر قلب دشمن شكست
بدانسان كه از نعره دار و گير * نهان كرد خورشيد را چرخ پير ( a 18 )
چنان خون روانشد ز فرق يلان * كه خون شد ز هامون به دريا روان
چو شد شاه خاور سوى باختر * قضا مهلت جنگ داد از دو سر
سيه كار شب پرده قيرگون * به روى خود افكند از بيم خون
از اول شد از عكس خون آسمان * شفق رنگ چون گلشن ارغوان
پس از ساعتى شد چنان تيره رنگ * كه شد روى گردون چو پشت نهنگ
سپاه جهانگير سردار شاه * پس از جنگ شد سوى آرامگاه
بعزم گريز اهل و بيت عرب * گريزان شدند اندر آن تيره شب
ز قلعه فرنگى بجنباند رنگ * روان شد به دريا بسان نهنگ
بمانندهء برق با صد شتاب * به دريا نشستند چندين غراب
كسى زندگى را غنيمت شمرد * كه جان از بر تيغ خونريز برد
شد اميدوار آنكسى در جهان * كه بر جان او مرگ گردد ضمان