چو گشتند آسوده از درد و داغ * رساندند باز از سر نو دماغ
پس آنگه جوانان پشته سوار * شدند اندر آن دم باسبان سوار
چو برخاست آوازه طبل جنگ * زبان بست از نعره شير و پلنگ
به پيل دمان زد چو بند و كجك « 1 » * قرار از زمين رفت و صبر از فلك
ز بانگ هياهوى اسبان جنگ * گريزان شد از بحر عمان نهنگ
چو اعرابيان صحبت كارزار * بديدند از لشكر نامدار
بجمازهء بادپا در زمان * نشستند هر يك ز رزم آوران
ز قلعه گذشتند و پيش آمدند * بشير افكنان خويشتن را زدند
در آن رزمگه ادهم ديوزاد * بجلوه پرى بود و در تگ چو باد
نمودى سيه جامهاى عرب * بر روى غازى بمانند شب
عنانها فكندند از هر دو سر * زدند از دو سر تيغ بر يكدگر
قزلباش در چشم اعرابيان * نمودى چو خورشيد در آسمان
به پيچ كمان و بخّم كمند * يكى مىكشيد و يكى مىفكند
شد از تاب تير و در آن كارزار * جزائى ز روز جزا آشكار
ز آتش فشانى توپ گران * شد ارزان در آنجا گرانى جان
برآمد ز دود دماغ تفنگ * غريو امان از سپهر دورنگ
بناوك خورى ناقه را شد دهان * بمانندهء جعبه تيردان
شترها كه در سيبه صف بسته بود * چو ديدند كز خون روان گشت رود
ز گرمى خون و ز گلبانگ ناى * ندانست هر يك سر خود ز پاى
ز بيم سنان اندر آن رستخيز * تمامى نهادند رو در گريز
بيمن خداوند و اقبال بخت * چنان شد باعرابيان كار سخت
هامش
( 1 ) . كجك - چوبى است در دست فيلبان .