قلم را بسر پنجه آبدار * گرفت و بتوفيق پروردگار
نوشت آنچنان مدعا را بدم * كه تحسين برآمد ز لوح و قلم
به اطراف بحرين و اعرابيان * رقم شد به احكام عالى روان
دگر جانب دورق و شوشتر * روان گشت قاصد زمير خبر
دگر در محلات و جربادقان * كه هستند مردانشان پهلوان
برزمى كه ده تن از ايشان بود * دل دشمن از رزم گريان بود ( a 17 )
هم از غازيان مواجب ستان * ز الوار و اكراد و از تركمان
بفرمود نام آور روزگار * كه آن شير گيران خنجر گذار
رساندند خود را سوى رزمگاه * كه فرمان چنين رفته از پادشاه
چو جار يساق « 1 » است و جنگ فرنگ * بيايند مردان بميدان جنگ
چو گرجى چه هر كس خبردار شد * قضا را دل ديده از كار شد
سپردند خود را بپروردگار * غريدند « 2 » چون شير رو به شكار
بيا ساقى از آن مى آتشين * كه تا صاف سازم دل از كبر و كين
كنم آن درآمد باهل جهان * كه نامم رود تا ابد بر زبان
رفتن نواب امام قلى بيك به مدد سردار اسلاميان
چو آمد ز در بند مشرق بدر * بت خاورى قرص قنديل زر
جهان سربسر از نشيب و فراز * منور شد و شد در ديده باز
ز پيش نظرها برون شد حجاب * بيك پرتو شعله آفتاب
به حكم ازل دايه چرخ پير * به فرزند گيتى فرو ريخت شير
بپروردن نطفه روزگار * قضا شد ضمان و قدر گشت يار
هامش
( 1 ) . يساق در اينجا به معنى جنگ است .
( 2 ) . اصل : غريدن .