بفرمان اقبال و توفيق بخت * چو بنشست خورشيد خاور بتخت
درآمد ز دروازهء شهر بند * دلاور جوانان مشكل پسند
بروز غزا هر يكى در هنر * زدى پنجه در پنجه شير نر
ز بس كز پى هم سپه مىرسيد * ز گرد سپه شد فلك ناپديد
سپهدار شاه آمد اندر زمان * بديوان گرفتن چو نوشيروان
بقدّ دلاراى آن ارجمند * دعا ميرسيدى ز چرخ بلند
بهيكل چو رستم بهيبت چو شير * بهمت چو حاتم به مردى دلير
توانا و دانا و صاحب خرد * بسان پدر بر خلايق مدد
نظر چون به چشم عدالت « 1 » گشاد * مراد دل دشمن و دوست داد
بمجرم چو افكند چشم غضب * بشد روز در چشم مجرم چو شب
يكى بااميد و يكى نااميد * جزا هر كه از كردهء خويش ديد
زهى سرفرازى كه از حسن ذات * وجودش سبب شد بقيد و نجات
مدار جهان تا ز خلقست راست * ستون فلك تا هميشه بپاست
قدش از جفاى فلك خم مباد * ز فرق همه سايهاش كم مباد
ضمير منيرش چو خوشيد باد * بعالم چو خورشيد جاويد باد
چون آن خان بن خان يكرنگ شاه * كه بر جملگى هست پشت و پناه
چو داد همه دادخواهان بداد * بديوان يكى رخصت جنگ داد
كه فردا بفرمان حىّ صمد * كزويم مراد و وزويم مدد
برانگيز لشكر به بحر جرون * روان كن ز حلق عدو جوى خون « 2 »
چهل روز در كشتى اسبان بند * نخفتند از پيچ و تاب كمند ( b 17 )
در آن بحر بودى بشام و سحر * خور و خواب هر يك ز خون جگر
هامش
( 1 ) . اصل : عداله .
( 2 ) . با توجه به گوشواره « چو بشنيد » در صفحهء بعد بايد شعرى با عبارت « چو بشنيد » آغاز شود .