تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
گردد . شاه شجاع گفت هر چه اشاره و امر عالى باشد اطاعت و انقياد داشتن دولت دو جهانى است . خواجه قوام الدين صاحب عيار كه از جملهء حضار بود نقود خالصه و عيون رايحهء كرامات و ولايات عالىجناب شيخ بر محك امتحان نزده بود ، گفت چگونه چندين مبلغ خرج كنند و ارادهء تسخير مملكتى نمايند و آوازه در تمام ولايات افتد و [ 68 ب ] اكنون فسخ عزيمت كنند . عالىجناب ولايت مآب به زبان ولايتى سؤال كرد كه چه مىگويد . آنچه او گفته بود عرضه داشتند . آن جناب فرمود او را لاى آخرينست به اصطلاح مردم دهات . خواجه قوام الدين گفت « لاى آخرين » چه باشد . گفت آنكه ترا پاره پاره كنند . بعد از اندك روزگارى حركتى و تقصيرى عظيم از وى در وجود آمد و اسباب قتل او آماده گشته پادشاه مطاع شاه شجاع فرمان داد تا او را پاره پاره كردند . نقل كرد استاد شمس الدين از استاد يوسف كه او گفت فخر يوسف هروكى دشتبان موضع هرمزآباد هروك بود و نعوذ باللّه من غضبه علت برص به هم رسانيد ، چنانچه در يك لحظه تمام مويهايش ريخته شده و رنگ بدن متلون گشت . همان روز متوجه موضع مبارك بيداخويد گشت . گفت چون بدانجا رسيدم عالىجناب قدس‌سره در بيرون حصار نشسته بودند . فرمود فخر ترا چه مىشود . گفتم اى سلطان شما را معلوم است ، چه حاجت كه عرضه داشت كنم . آن جناب قدرى محلوج طلب فرمود و آب دهان مبارك خويش تر كرد و بفرمود تا به من دادند و فرمود كه اين را خطخط بر اعضاى خود بكش و برو به در آسيا و غسلى بكن و بازگرد . فخر مذكور گفت به موجب فرموده به عمل آوردم [ 69 الف ] ، به عنايت اللّه تعالى و به يمن همت شيخ صحت تمام روى داد . چون مراجعت نمودم رخصت زيارت فرمود و گفت فخر مىدانى كه اين واقعه از كجا روى داد ؟ گفتم هر چه حضرت شيخ بفرمايند . فرمود كه از آن جهت كه دشتبانى مىكردى و مال مردم مىخوردى و از آن باك نمىداشتى ، لاجرم دورنگى از آن حاصل شد . اكنون به اخلاص توبه كن . فخر مذكور گفت تايب شدم كه فيما بعد صحرابانى نكنم و مال مردم نخورم .