از دار الملك شيراز متوجه يزد گرديده به ابرقو رسيده بودند . اعيان و اهالى دار المتحيرين يزد به خدمت جناب شيخ آمده التماس كردند كه شما را به ابرقوه مىبايد رفت و سردار لشكر را منع مىبايد كرد تا باز گردد و بعد از آن به شيراز رفته شاه شجاع را به فسخ ارادهء تسخير يزد امر فرموده و الا ولايت يزد از ورود [ 67 ب ] آن لشكر خراب مىگردد . حسب الالتماس آن جماعت خطهء ابرقوه به ميامن قدوم مبارك شيخ مزين شد . پهلوان خرم كه سردار لشكر بود به ملازمت شيخ آمد و چون پهلوان خرم منع نموده بود كه غله از اطراف و جوانب به يزد نياورند و در يزد بدان سبب تنگى بهم رسيده بود آن جناب به پهلوان خرم گفت كه منع غله از يزد نمىبايد كرد . در جواب گفت فرمان از حضرت شيخ است و در همان ساعت فرمود تا چند خروار غله به جانب يزد روانه سازند . يكى از ندما و مقرّبان با پهلوان خرم گفت در روز چرا اجازت مىدادى . او گفت اگر سخن شيخ رد مىكردم بلايى به من ميرسيد . آن جاهل دوش پيش داشت و گفت هر بلائى كه از جانب شيخ بيايد من دوش پيش آن دارم . همان لحظه دردى در دست و دوشش گرفت و فرياد مىكرد و جمعى به شفاعت به خدمت شيخ رفتند . فرمود او خود ديروز دوش پيش مىداشت ، جرم از طرف ما نيست و قضا كار خود كرده . بارى آن شخص در همان روز راه عدم پيموده و عالىجناب ولايتمآب روانهء شيراز گرديد . [ 68 الف ] چون به منزل مهيار رسيدند ، صبح گاهى بود . شيخ اشاره به شيخ احمد كه از جملهء رفقا بود كرده فرمود شجاع به ديدن من مىآيد و در همان لحظه شاه شجاع دررسيد و خواست كه پاى شيخ ببوسد . آن جناب فرمود تو عالمى و فاضل و درجهء علم بلند است . شاه - شجاع گفت به عذرخواهى آن كه شما اين همه راه آمدهايد نذر كردهام كه پاى شما را ببوسم و الحاح نمود تا به اين دولت سرافراز گرديد . بعد از آن گفت متحمل زحمت نمىبايست شد . هرگاه مهمى و خدمتى باشد يكى از مريدان را ارسال فرماييد كه سخن شما بر بنده حكم است و سمعا و طاعتا هر چه ارادهء عليه باشد به تقديم رسانيده آيد ، عالىجناب شيخ فرمود مهم آن است كه به يزد نيايى كه خراب است و خرابتر
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 603
مساهمون: ايرج افشار
ص٦٠٣