رفتن نمودند . و شيخ فرمود امروز ديگر مرويد كه در مناجات از قاضى حاجات بخواهم تا شما را حمار وحشى باكره بدهد . ايشان به عزم طواف به صحرا رفتند .
بهادر نام غلامى همراه ايشان بود ، گورخرى را شكار نمود . اتفاقا كره داشت . از حوالى [ 66 الف ] مادر دور نمىرفت . او را هم بگرفتند ، بيت :
بازى كه همه جهان شكارش باشد * بر جملهء عالم اختيارش باشد
آرد به دعا طاير قدسى در دام * حيوان بر او چه اعتبارش شد
شيخ ابراهيم رحمة اللّه عليه نقل نمود كه روزى عالىجناب ولايت مآب فرمود ابراهيم حلوايى ترتيب ده كه شجاع مىآيد و از من حلواى گرم طلب كرده . من از عالم گستاخى گفتم اى شيخ پير شدهاى و هر چه به خاطرت مىآيد مىگويى . شاه شجاع در شيراز است و مثل او پادشاهى كه به جايى آيد هيچ آوازه نباشد ؟ فرمود تو حلوا راست كن و به اينها كار مدار . چون حلوا ساخته شد پنج سوار بر در خانه حاضر شده رخصت زيارت شيخ طلب نمودند . چون بار يافتند عالىجناب شيخ فرمود از كجا مىآييد و حال آنكه در آنوقت جهت مصلحتى چند باصرهء مبارك از نظر اعتبار پوشيده بود . شاه شجاع خود گفت ما را شاه شجاع نزد شما فرستاد .
جناب شيخ فرمود شاه شجاع امتحان به درويشان مكن ، تو در راه حلواى گرم طلب كردى و ما مردم درويشيم ، شايد كه دوشاب يا روغن نداشته باشيم و حلوا نسازيم و تو منكر درويشان شوى . شاه شجاع پيش آمده عذر خواست . من كه خادمم رفتم و حلوا آوردم ، بيت :
اى برادر امتحان بر اولياء اللّه مكن * [ 66 ب ] كامتحان كردن به درويشان ز كوته همتيست
فيض ايشان بيحد است و لطف و همت بىقياس * ليك از آن هركس كه حرمان يابد از بى دولتيست
ديدهء ايشان به انوار الهى روشن است * گوهر اسرارشان در هر دو عالم قيمتيست