كه از جملهء مريدان جناب شيخ بوده چوپانى گلهء ايشان كنم . من به عرض رسانيدم .
آن جناب فرمود او لايق اين كار نيست . چون مبالغه نمودم فرمود كه اين شخص رفيق خود را كشته و گريخته است . روز ديگر جمعى به طلب آن مرد آمده او را گرفتند . حقيقت گفتهء آن جناب ظاهر گرديد .
آوردهاند كه در زمان سلطنت شاه شجاع شخصى ميبدى مباشر مراعى قهستان بود و سرشمار گوسفندان مىكرد . عالىجناب ولايت مآب او را نصيحت كرده گفت اين شغل به غايت بد است و عاقبت آن و اصل گشتن به نار جحيم . آن شخص در جواب گفت سخن سلطان حكمست . آن جناب فرمود كه اگر نصيحت قبول نمىكنى به گوش استر بگويم كه سزاى تو بدهد . آن سياه روز چشم سفيد [ ى ] كرد و قبول نصيحت نكرد و روانهء محل ديگر شد چون در ميان شعب درآمد سبعى پيدا شد . استرش رم كرد و او را بينداخت . [ 65 ب ] افتادن همان و جان دادن همان .
شمس شجاع توران پشتى نقل نموده كه روزى از جهت آوردن هيمه به صحرا رفتم . سياه گوشى درآمد و آهويى بگرفت . پيش رفته از سياه گوش باز گرفتم .
چون كاردى با من نبود كه ذبح كنم گفتم اى شيخ على اگر كاردى به من رسانى مزيد درجات تو و اعتقاد من خواهد بود . ديدم كه شخصى ظاهر گشته كاردى به من داد و گفت در خانه بودم كلاغى آمده گفت پسر شجاع آهويى گرفته و كارد مىخواهد . كارد از او گرفته آهو را ذبح كردم . ديدم كه آتشى افروخته بود .
آن شخص گفت آتش نيز با خود آوردم كه شايد خواهى كه گوشت آهو كباب كنى ، و از چشم من ناپيدا گشت .
منقول است كه شمسا محمدا و فخرا احمدا در زمان صغر سن به موضع بيداخويد تشريف دادند . بعد از چند روز كه ارادهء رفتن نمودند جناب شيخ فرمود امروز ديگر مرويد و به صحرا رويد كه من از حضرت عزت درخواست كنم تا شما را گوسفندى صحرايى كرامت فرمايد . ايشان توقف كرده به صحرا رفتند .
ديدند كه گوسفندى به درختى محكم شده آن را بگرفتند . روز ديگر عزيمت
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 600
مساهمون: ايرج افشار
ص٦٠٠