تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
اول بود . ديگ را برداشتم كه در تنور گذارم كه تنور افروخته بود . با خود گفتم شيخ على اين چه مبالغه است كه مىكنى ، تا اين معنى به خاطرم خطور كرد . ديگ كه در دست داشتم و در تنور مىنهادم از گل بود شكسته شد [ 63 ب ] و آب و گوشت همه در تنور رفت و بخارى عظيم از تنور برآمد و هر دو دست و ساعد من و اكثر بشره از حرارت آن بسوخت . متألم و دردمند شدم و از غايت وجع دل بر موت نهادم . خبر به عالىجناب قدس‌سره بردند . آن جناب به رسم عيادت تشريف فرمود و نزد من نشسته گفت اى ابراهيم نگفتم كه خيرگى مكن ، و قدرى آب دهان مبارك در روى و دستهاى من بماليد ، به عنايت اللّه سبحانه و تعالى به طرفة العين آن الم به صحت مبدل گرديد ، نظم :
دردم از يارست و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم اين كه مىگويد كه آن خوشتر ز حسن * يار ما اين دارد و آن نيز هم .
ايضا شيخ قطب الدين ابراهيم عليه الرحمه نقل نموده كه برادرم خواجه عماد الدين عزيمت سفر سمرقند و طرف ماوراء النهر داشت . به عزم زيارت به ملازمت جناب بابا شيخ على رفت . عالىجناب شيخ فرمود هرگاه كه ترا مهمى افتد آوازى به ما رسان . در وقت معاودت از آبى كه مشهور است به آب آمويه گذشته به جانب خراسان مىآمد . قضا را مركبى كه داشت با تمام اثقال و احمال به ميان جنگلى رفت و گم گشت . مضطرب شده ناگاه به خاطرش آمد كه [ 64 الف ] عالىجناب شيخ در وقت وداع فرموده بود كه هرگاه ترا مهمى پيش آيد ما را به مدد طلب . بنابرآن استمداد همت از آن عاليجناب نمود . در زمان گردى نمايان شد و از ميان گرد مردى سواره بتاخت و از ميان جنگل مركب او را گرفته بياورد و به او رسانيد . چون به ملازمت عالىجناب ولايت مآب رسيد آن جناب فرمود عماد الدين دراز گوش گم كرده بودى ؟ عماد الدين گفت مخدوما در چنان وقتى فرياد رسى از جانب شما بود . شيخ فرمود