هر كرا روى دل بود به خدا * چون برآرد به صدق دست دعا
روشنايى جاودان يابد * ديدههائى كه بوده نابينا
ايضا شيخ قطب الدين ابراهيم روايت كرده كه جمعى از ناحيتى به زيارت عالى جناب ولايت مآب آمدند . آن جناب فرمود كه به چه كار آمده [ ايد ] . گفتند به زيارت خدام . فرمود كسى كه عزم زيارت كند چرا غارتگر باشد و رو به يكى كرده فرمود تو در مسجد فلان موضع گيوهء كهنهء خود را گذاشته در عوض گيوهء نو برداشتى و در پاى كرده به زيارت من آمدى . آن شخص گريان گشته تائب گرديد .
روزى جمعى از ابرقوه به زيارت آن جناب مىآمدند . يكى از آن جماعت به فاليز خربزه رسيده يك خربزه بىاجازت صاحب برداشت . چون به خدمت شيخ [ 63 الف ] سرافراز گشتند هر كس تبرّكى كه داشت به نظر رسانيده به درجهء قبول آمد .
آن مرد خربزه كه غارت كرده بود به نظر رسانيد . شيخ قبول نكرده فرمود شرم نداشتى كه به زيارت ما مىآمدى و خربزهء ديگرى را براى ما مىآورى . آن شخص منفعل شده توبه نمود .
ايضا شيخ قطب الدين ابراهيم روايت نموده كه شخصى از سخويد بيامد و دو نيمه گوشت گوسفند فربه جهت جناب شيخ بياورد . من رفته به خدمت عرض نمودم .
فرمود قبول نمىكنم كه شخص مهمى دارد و به جهت آن آورده كه سخنى دربارهء او بگويم و شايبهء رشوه دارد . ما اگر سخنى از براى خدا توانيم گفت مىگوئيم ، اما چيزى از او قبول نمىكنيم . شيخ ابراهيم گفت من با خود قرار دادم كه اگر شيخ قبول نمىكند حاكمست ، به جهت كاركنان بستانيم و بپزيم تا بخورند . بعد مقدارى از آن پاره كرده در ديگ انداختم و چندانكه آتش در زير آن افروختيم به حال