تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 859

مساهمون:

ص٨٥٩
اكنون بر سر املاك و اسباب خود است ، قطعه :
گرت مال و املاك بسيار نيست * مرنج اى جوانمرد هشياردل به شكرانهء زندگى شادباش * كه آخر نه‌اى مانده در زير گل
حكايت - در « تاريخ اسكندرى » مسطورست كه اسكندر در وقت سير عالم به زمين مغرب رسيد . در آن ناحيت عبور او به جزيره [ اى ] افتاد كه در آنجا درختى بود كه پنج هزار سوار در سايهء آن درخت توانستندى آسود و آن درخت مكان عنكبوت بود و هر عنكبوتى كه در آن درخت مسكن داشت مرد و مركب را در ربوده به سر درخت برده خون او را مكيده قديد مىنمودند ، چنان كه چندين هزار كس اسكندر را ضايع كردند . چون اسكندر [ 301 ب ] اطلاع يافت با ارسطاطاليس مشورت نموده گفت در باب دفع عنكبوتان فكرى بايد كرد . ارسطاطاليس سخن پادشاه را به خدمت افلاطون عرض نموده آن حكيم فرمود تاچندين هزار نفط انداز شيشه‌هاى نفط در منجنيق گذاشته به جانب آن درخت انداختند و ضرر آن جانوران را از سر بندگان خدا دور كردند . حكايت - صاحب « تاريخ اسكندرى » آورده كه چون اسكندر از درياى عمان گذشت به جزيره [ اى ] رسيد كه چهار صد هزار خانه در آن جزيره بود و ديوار آن جزيره از استخوان ماهى بود . اسكندر متعجب شده حقيقت آن امر غريب استفسار نمود . گفتند در زمان حضرت ابو البشر عليه السلم به قدرت كاملهء يزدانى موج دريا ماهىاى به اين مكان انداخت و به مرور ايام گوشت و پوست او از هم ريخته كلهء او برقرار ماند . مردمان در ميان كلهء او كه از گوشت خالى شده بود خانه‌ها ساخته مجاور شدند و حصارى گشت آن جماعت را چنانچه مشاهده مىشود . حكايت - صاحب همان كتاب گويد كه اسكندر در درياى مغرب درختى ديد كه ميوهء آن درخت بر مثال سر زنان بود و در برابر آن [ 302 ب ] درخت ديگرى بود
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 859 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى