على نبينا و عليه التحية مىنمود آن فرقه را منع فرمود و از عذاب خداى تعالى ترسانيد .
آن جماعت گفتند ما وقتى دين عيسى را قبول مىكنيم كه تو اين آتش را دفع كنى . خالد با ده رفيق شفيق متوجه آن آتش شد و خودى در دست گرفته برآن مىزد و رفقا چنين مىكردند و آن آتش از پيش ايشان گريخته به چاهى فرو رفت . خالد از عقب آتش به چاه درآمد و بعد از زمانى بيرون آمده عرق بسيار كرده بود ، اما هيچجايش نسوخته بود . ديگر از آن آتش اثرى نديدند .
ايضا - در نگارستان مرقوم است كه در سنهء اربع و ثلثمائه در ايام مقتدر خليفهء عباسى در قندهار در برجى از بروج آن گنجينهاى ديدند قرب هزار سر آدمى درو بود ، همه به زنجير بسته ، از آن جمله در گوش [ 299 ب ] بيست و نه سر از آنها رقعهها بود به ريسمان بسته . و نام آنكس برآن نوشته و تاريخ نوشتهها سنهء سبعين هجرى بود و آن سرها تا آن زمان تازه مانده بود .
ايضا - صاحب « نگارستان » گويد كه در « آثار البلاد » مذكور است كه در اواخر ربيع الاول سنهء تسع و عشر و ستمائه در نواحى عزاز « 1 » كه ميانهء حلب و انطاكيه است اژدهائى عظيم الخلقه كه جثهاش مثل منارى بود سياهفام و كثير الشعر ظاهر شد و از دهانش آتش بيرون مىجست ، بهر موضع كه رسيدى آنچه در انمكان بودى بسوختى .
يك بار گذرش بر تراكمهء آن ديار افتاد . از آدمى و مواشى آن سرزمين آثار نگذاشت . اهالى آن حوالى استغاثه به درگاه پادشاه لايزال بردند . به مقتضاى مؤداى امن يجيب المضطر اذا دعاه سهام دعاى اجابت انجام ايشان به هدف مرام آمده ابرى عظيم ظاهر گشت و آن پيكر كثير الضرر را از روى زمين در ربود و بر روى هوا برد ، چنان كه مشاهدهء همگنان آنمكان گرديد .
ايضا - اين حكايت در « نگارستان » مسطور است كه صاحب « طبقات » گفته كه در سنهء ثمان و اربعين و ستمائه [ 300 الف ] از خراسان به رسم تجارت به جانب هندوستان مىرفتم .
اتفاقا در آن قافله با خواجهء مقبول القول معتمد الكلام المعروف به خواجه رشيد الدين حكيم بلخى رفيق شدم و تا ملتان با او همراه بودم و در اثناى قطع منازل و مراحل گاه گاه
هامش
( 1 ) - اصل : عرار ( تصحيح مبتنى بر آثار البلاد است ) .