تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨
از نوادر وقايع كه مشاهده نموده بود و از غرايب سوانح كه استماع نموده سؤال كردمى . روزى خواجهء مذكور نقل كرد كه كودكى از ترمذ در فترات مغول بدست يكى از نويينان به اسيرى افتاده بود و آن مغول چون آثار رشد و قابليت درو ديد دربند تربيتش شد . چون به سن تميز رسيد زمام كل اختيار سركار خود را به كف اقتدار او نهاد و بر وجهى او را مستقر گردانيد كه محسود امثال و اقران شد . جماعت اقوام آن مغول برو حسد بردند و نهال عداوت آن مسلمان فقير را در زمين ضمير نشانيده مترقب و مترصد وقت و فرصت مىبودند . تا آنكه نويين مذكور وفات يافت . به دستورى كه رسم و آيين ايشانست سردابه‌اى جهت آن مغول مرتب داشتند و بواسطهء انيسى كه [ 300 ب ] كه درآن مغاك مونس و جليس او باشد انديشه‌ها نموده در آخر قاصد جان آن مسلمان گشته گفتند چون اين جوان در زمان زندگى در بندگى او بود و رفيقى شفيقى بهتر ازو نداشت مناسب چنان است كه به دستور حيات در گور نيز وظيفهء رفاقت و خدمت به‌جاى آورد . همگى حساد بدين رأى همداستان گشتند و آن جوان غريب مستمند را بدان امر صعب تكليف كردند . آن بيچاره به ناكام غسلى كرده قدم يأس و انكسار در آن مطموره نهاد و قوم مغول سر سردابه را مسدود ساختند . آن بيچارهء مستمند در آن تنگناى حيرت روى نياز به درگاه بىنياز آورده دست دعا به جانب حق سبحانه و تعالى برداشت . ناگاه به امراله گوشهء سردابه شق شده دو شخص با عمودهاى آتشين ظاهر گشتند و بر آن كافر فاجر حمله نموده عمودها را برو فرود آوردند . اتفاقا شراره‌اى به‌قدر سرسوزن بر روى آن مسكين گرفتار محن رسيده بسوخت و از غايت عجز گفت من مسلمانى فقيرم و به چنگ كافران اسيرم . يكى از ايشان سر عمود بر گوشهء سردابه زده سوراخى ظاهر شد [ 301 الف ] و به جوان امر نمود كه بيرون رو . بيچاره سراسيمه - وار خود را بيرون انداخت و خويشتن را در صحراى ترمذ كه وطن مألوفش بود يافت و حال آنكه از آنجا تا ترمذ سه چهار ماهه راه بود . و خواجهء راوى بعد ازين حكايت گفت كه من آن جوان را در ترمذ ديدم و سرگذشت مذكو [ ر را ] بىواسطه ازو شنيدم و هنوز اثر آن شراره بر روى آن بيچاره باقى بود ، و گاه‌گاه اندك تراوشى مىكرد و
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 858 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى