تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١
غرض كه چندانى از اسباب حشمت خسرو در كتب متعدده به نظر رسيده كه طبع سليم از قبول آن امتناع مىنمايد ، لاجرم دراين مقام به همين‌قدر اختصار شد . حكايت - در « نگارستان » مسطور است كه سليمان بن عبد الملك بن مروان روزى از جعفر بر مكى نقل حكايتى طلب نمود . جعفر گفت روزى والى نخشب در كنار رود جيحون نشسته بود . ناگاه نگين انگشتريش كه ياقوتى بود آبدار از دستش در آب افتاد . حاضران بر فوت آن اظهار تأسف و ندامت كردند . وى گفت باكى نيست و در ساعت خازن را طلبيده گفت فلان صندوقچه را بياور . چون خازن صندوقچه را حاضر كرد از آنجا چيزى به شكل ماهى بيرون آورده در آب انداخت . بعد از لحظه‌اى آن ماهى آن دانهء نفيسه را به دهن گرفته بيرون آورد . سليمان از استماع آن حكايت به غايت تعجب نمود و قاصدى نزد حاكم نخشب روان كرد و آن را استدعا نمود . چون قاصد باز آمد و آن ماهى مصنوع را آورد صدق كلام جعفر به وضوح پيوست . حكايت - [ 295 الف ] در همان كتاب مذكور است كه مهدى عباسى را انگشترى بود كه از خزانهء سلاطين اكاسره به دست او آمده بود ، شعر :
كه بودش نگينى در انگشترى * فرومانده از قيمتش مشترى
و آن را به ولد رشيد خود رشيد بخشيد و آن جوهرى بود شفاف و نورانى كه در شب ظلمانى خانهء تاريك را روشن گردانيدى ، و به روايت صاحب « مروج الذهب » آن گوهر جبل نام داشت و رشيد آن را به چهل هزار دينار خريده بود و به عقيدهء صاحب « كامل التواريخ » مهدى آن را به صد هزار دينار خريدارى كرده به رشيد داده بود . اتفاقى در روزى كه رشيد با بعضى از مخصوصان خود در كنار دجلهء بغداد نشسته بود خادمى از نزد هادى رسيد و به طلب آن پيغام رسانيد . رشيد از آن خبر آشفته گشت و گفت من اين همه ملك و مال ميراثى به دو ارزانى مىدارم و او يك قطعه سنگى كه نزد ارباب همت سنگست به من نمىتواند ديد و از كمال طيش آن را در آب انداخت و