از ان قضيه مدت پنج ماه گذشته سلطنت و خلافت برو قرار گرفت . غواصان را فرمود تا آن را در آب طلب نمايند [ 295 ب ] و موضع آن را بايشان نمود . قضا را اول بار شخصى در آب فرو رفت و آن دانهء آبدار را بدست آورده به نظر رشيد رسانيد .
ايضا : در همان كتاب مسطور است كه مأمون خليفهء عباسىپور انداخت صبيهء حسن بن سهل [ را ] كه در فم الصلح مىبود به جهت خود خواستگارى نموده در سنهء تسع و مأتين عقد نكاح واقع گرديد و حسن در آن عروسى آنچه نهايت تكلف بود به تقديم رسانيد . از آن جمله كاغذ پارهها كه در هريك اسامى ضياع و عقار و جوارى و غلمان و اصناف حيوانات مثل اسب و استر و اشتر نوشته بودند بر بنى هاشم و اعاظم امرا و وزرا و ساير مردمان از خواص و عوام نثار كرد و بدست هركس هرچه از آن كاغذ پارهها افتادى رجوع به وكيل حسن نموده آن را باز يافت كردى و نافههاى مشك اذفر و بيضههاى عنبر اشهب ايثار نمود و در حجلهء زفاف بورياها از سيم و زر بافته انداخته بود و دو شمع از عنبر اشهب كه هريكى به وزن چهل من بود در لگن زرين نهاده افروخته بودند [ 296 الف ] و در وقتى كه مأمون بدان خانه درون آمد هزار دانهء مرواريد كه هر يك مثل بيضهء عصفور بود برسر او ريختند و صداق عروس آن بود كه مأمون براى عروس قيام نمايد و تا مأمون در فم الصلح بود مأكول و مشروب تمامى طبقات لشكر و عليق دواب و ساير ما يحتاج ايشان [ را ] از سركار خاصهء حسن مىدادند . و فهم و دانش آن عروس به مرتبهاى بود كه در حين زفاف حايض گرديده مأمون خواست كه با او نزديكى كند دختر نخواست كه صريحا ممانعت كند . فلهذا در دم اين آيه بخواند
« أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ »
مأمون به فراست دريافته دست ازو بازداشت ، تا وقتى كه وقتش بود . و در وقتى كه حسن وفات يافت آن خبر را از دختر پنهان مىداشتند . ناگاه روزى به نزد مأمون رفت . مأمون بهر او قيام نكرد . دختر حسن فرياد برآورده گفت يا ابناه . مأمون پرسيد كه از چه دانستى كه پدرت باقى نمانده . گفت ازينكه به جهت من قيام نكردى .
حكايت - در نگارستان [ 296 ب ] مرقوم است كه اسباب و جهات معتصم خليفهء